قسمت 30 سریال افسانه جومونگ
پادشاه یه ضد حال اساسی به دائه سو و یونگ پو زد و ملکه هم بیرون دل تو دلش نیست که نکنه شاه دردونه اش رو هاپولی کنه
دائه سو میاد بیرون از مامی اش معذرت خواهی میکنه که باعث نگرانی اش شده

جومانگ که بچه مثبت بودن اذیتش میکنه به شاه میگه من روم نمیشه داداشام زیر د ستم باشن ، شاه هم میگه من از این کار هدف دارم چون ما باید در این جنگ برنده بشیم و من قدرتم رو حفظ کنم وگرنه این ملکه ورپریده و فک و فامیلاش منو قورتم میدن!

ملکه که جلسه مارمولک ها رو در یه موقعیتهای اینطوری سریعا تشکیل میده به دائه سو میگه مادر نری جنگ ها خودتو دستی دستی بندازی تو هچل ،دائه سو هم میگه من باید تو این جنگ این خفت و خواری روکه به وجود اومد درستش کنم

نخست وزیر هم به دائه سو دلداری میده و مثل پدر بزرگ ها نصیحتش میکنه و میگه صبور باش و روز ما هم میاد واز این نصیحت های اجداد مآبانه!

جومانگ هم که دل تو دلش نیست شده رییس پیشاهنگ لشکر ، به افرادش نگاه میکنه و اونا رو واسه جنگ تشویق میکنه

یونگ پو که جهت باد رو سمت برادرش دائه سو تشخیص میده ، میدوه میره پیش شاهزاده و میگه چیکار کنیم؟
دائه سو هم میگه ها چته؟ تو که تا چند روز پیش بکشن میزدی و بالا مینداختی که میخوام برم جنگ ؟والله من از دست تو یکی از بس گندکاری کردی خسته شدم ، بشین بذار نقشمو بکشم ، ما میریم جنگ باهاشون!

و دوتایی میرن تمرین کردن جومانگ و ارتشش رو ببین و دائه سو میگه رودروایسی نکنی ها هر کاری داشتی به ما بگو درضمن نقشه حمله ات رو هم واسه ما رو کن

ماری از جومانگ میخواد نقشه رو واسه دائه سو رو نکنه چون اون با فرماندار هیون تو دستش توی یه کاسه است و ممکنه دردسر درست کنه

اوتا و باباش برمیگردن بویو تا به سوسونو کمک کنن..باباش به سوسونو میگه فکر نکنی حالش خوب شده ها ؟ نه این واسه خاطر تو اومده !
سو واسه نجات جونش از اوتا تشکر میکنه و اوتا به سو میگه من باید تشکر کنم که یه همچین فرصتی جور شد تا بتونم جونت رو نجات بدم!
وزیر به شاه درباره کشورهای هم مرز و نیرو ها و وضعیت کشور توضیح میده که یون تابال از راه میرسه و میگه بذارین نیاز ارتشتون رو ما براورده کنیم

شاه قبول میکنه که همون وقت برادر ملکه میگه هر چقدر هم که گروه یونتابال وضعش خوب باشه نیمتونه جواب شکم های گرسنه این همه سرباز رو بده

سو که تا الان ساکت مونده میگه من از خیلی وقت قبل جومانگ بهم گفته بود میخواد بره جنگ و خودم رو اماه کرده بودم شما نگران نباش

شاه به کارگاه فلزات سر میزنه که بهش میگن از زمانی که اهنگرهای هان فرار کردند و چیزی هم به ما یاد ندادند شمشیر نساختیم

جومانگ میگه که موپالمو تونسته اون شمشیر رو بسازه و شاه هم احظارش میکنه اه از نهاد بی ذات دائه سو بالا میاد

ارتش تشکیل شده تمرین میکنند و شاه از اونا دیدن میکنه و تاکید میکنه کسایی رو بفرستن جنگ که جنگیدن رو بلد باشن و قنداقی ها برن تو ننی

فرمانده ها اوضاع رو بررسی میکنن و استراتژی های اولیه شکل میگیره


حتی یوهوا هم تیر و وسایل جنگی درست میکنه ...جومانگ میاد دیدنش که یوهوا یاد خاطراتش با هائه موسو میفته و میگه وقتی تو رو میبینم انگار اونو میبینیم(واقعا شباهتشون خیره کننده ست!)

سو واسه گزارش به جومانگ میاد قصر که دائه سو میبیندش و یاده اون شبی که جومانگ بغلش کرد میفته

سو به جومانگ اطمینان میده که از لحاظ غذا و وسایل جنگی مشکل نیست اما جومانگ از لحاظ نیرو و اسب کمبود داره اوتا بهش میگه گروهی هست که صحرانشینن و اسب سواریشون عالیه

دائه سو نامه ای مینویسه و گیرنده هم که معلومه کیه

تو نامه مشخص میکنه که جنگ حتمیه و ما داریم میام!سولان هم که نگران ازدواجشه و خودش رو واسه بابا لوس میکنه اما باباش جواب میده میگه بذار جنگ که تموم شد بساط ازدواج شما دو تا رو راه میندازیم!!!!!!

رییس قبیله ای که با گیه رو همرزند و میخواست اوتا رو بکشه برای تلافی و ضربه به سو میره به قصر هیون تو و میگه تو میدونی که این یون تابال خائنه و میخواد به بویو کمک کنه؟ تو اراده کنی من میرم لشکر میارم واست
فرماندار هم میگه اخه تو لشکر داری؟ دو تا ادم هم شد لشکر ؟ حالا هر وقت کارت داشتم صدات میکنم

کاهنای قصر هم جادوگری که قبلا توی شهر معرکه میگرفت رو دستگیر میکنن تا زبونشو ببرن!!! ولی ملکه سر میرسه و نجاتش میده و به کاهن بزرگ میگه باید از این طور ادم ها که روی مردم نفوذ دارن استفاده کنی تا نظر مردم رو علیه شاه جلب کنن

موپالمو برمیگرده قصر شاه میره کارگاه و بهش میگه موپالمو خدا نکشتت، تو اگه نبودی ما تا حالا مرده بودیم زودتر بساز این شمشیرهارو

یون تابال از توطئه رییس قبیله باخبر میشه

جومانگ که میخواد واسه معامله با قوم صحرانشینه بره ، به سو اطلاع میده و سو هم باهاش میره
شب با هم خلوت میکنن و جومانگ جریان اینکه هائه موسو پدرش بوده و اونم میخواد به خاطر باباش پناهنده ها رو نجات بده و سرزمینشون رو پس بگیره براش میگه

فکر بد نکنین چون اوتا مراقب شونه و داره گوش میده...

فردا راه میفتن و جومانگ با رییس گروه صحبت میکنه و میگه شما واسه مابجنگین من بهتون زمین میدم ، طرف قبول نمیکنه ، سو میگه بذار خودم برم حرف بزنم تو بلد نیستی

سو و ریییس به توافق میرسن و قرار میشه اون گروهه هم اسب بدن و هم نیرو

یومیول پارچه ای با نقش پرنده سه پا اماده میکنه و برای جومانگ میفرسته تا ازش محافظت کنه!!!!

سو و سویونگ و جومانگ نقشه طرز حمله رو میکشن و قرار میشه قبل از نیروی اصلی یه سپاه وارد دره مار بشه و جلوی متحد شدن دشمن رو باهم بگیره
نارو به دائه سو نقشه حمله رو خبر میده و اونم میگه پاشو برو همین هارو به حاکم هیون تو بگو
نارو میگه همین جا منو بکش ولی نخواه به کشور خیانت کنم
دائه سو میگه پاشو برو بابا طوری نمیشه

اونم به حاکم هیون تو خبر میده

شاه دستور حمله رو میده و سو در شهر به رفتن جومانگ که طلایه دار لشکره نگاه میکنه

و جومانگ هم طبق معمول جو میگیردش

سلام